زمزمه کرد : خدای بی پناهان سلام
دلش تنگ بود و در سینه بیقرارش نا ارامی میکرد سر به گوشه دیوار گذاشت و رقیه وار اشک از چشمان مظلومش جاری شد . خیلی کوچکتر از ان بود که معنای جنگ را درک کند ، ولی خوب به یاد می آورد ان نیمه شب وحشتناک را . و خوب میدانست از ان شب تا کنون تنها مادر و عرسک چوبی اش همه دنیای او را شامل میشوند . از آن شب تا کنون دیگر پدر را ندیده بود ، زمزمه مادر در گوشش پیچید پدر به زیارت حرم امام حسین رفته زود بازمیگردد . اشک چشمانش را با آستین پیراهن کهنه اش زدود ، ولی برادرم چه ؟ او نیز به زیارت رفته است . به یاد آورد اشکهای مادر را که در جواب این سوالش سکوت پر معنایی را برای او تداعی کرده بود . عروسک چوبی اش را محکم به سینه اش فشرد و هق هق گریه اش فضای خانه ایی را که ویران شده بود پر کرد . میدانم پدرم باز نمیگردد چون آن نیمه شب وحشتناک که خانه مان ویران شد به سوی خدای درماندگان شتافت . خدایا عروسک و مادرم را بخاطر تنهایی های من حفظ کن
دل نوشته های میترا در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY