
خدای زهرای مظلوم سلام
کوچه بوی یاس کبود میدهد و در سوخته ی خانه مولای غریبت را با این نشانی میتوان به راحتی پیدا کرد . صدای سیلی هنوز در گوش زمان جاری است و اشکهای پسرکی که از دامن مادر محکم چسبیده بر چهره روزگار بی امان می بارد . وقتی به در خانه میرسی میخی که در سینه ی در ، خودنمایی میکند یادگار از زخمی خونین در جان تشیع دارد . صدای درد همه آسمانیان در دل و جانت می پچید . قدم به درون خانه میگذاری خانه ایی که زادگاه مظلومترین قربانی عشق است . خانه ایی که درد های غربت و بی مادری زینب در در و دیوار آن خانه کرده است . زینب پرستار کوچک مادر که درس پرستاری را در چنین روزها می اموزد تا عاشقانه در روزی دگر و صحنه ی کبریایی دگر از بزرگترین سلاله های عشق پرستاری کند . مادری جوان که تسلیم درد بی امان شده در بستر افتاده و همسر و فرزندانش بر بالین او نشسته اند . چشمانی خیس که او را وداع میکنند چشمان مردی است که خدا و پیام رسانش او را برگزیدند اما افسوس و صد افسوس که بشر با خود آن چنان کرد که نباید میکرد . بانگ جرس قافله می آید . آه از نهاد حسین و زینب برخاست ......
دل نوشته های میترا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY