خدای مهربانم سلام

وقتی که کوچک بودم و هنوز دنیا را اینقدر کوچک و پر از خیانت نشناخته بودم ، باران که میزد فکر میکردم دل خدا شکسته و گریه میکند و اشکهایش بر زمین و زمان جاری میشود . شبهای بارانی با تصور اینکه شاید خدا  از تاریکی میهراسد و گریه میکند با هزار سوال بی جواب به خواب میرفتم در حالیکه گرمای دست مادرم را هر لحظه  احساس میکردم . بزرگتر که شدم دیگر دنیا بزرگ نبود و معنای صداقت هم کم وبیش رنگ باخته بود ، هنوز هم شبهای بارانی به یاد ذهنیتهای دوران کودکیم در حالیکه لبخندی تلخ بر لب دارم به خواب میروم ، گرمای دستان مادر هم دیگر حس نمیشود و تنها با یاد گرمای وجودش دلم را آرام میکنم ،  خوب که فکر میکنم اخرین بار که دستانش را به دست گرفتم را به خاطر نمی آورم ، بازم اسمان شب بارانی است به گمانم خدا گریه میکند ....


 

نوشته شده توسط میترا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت