
خدای مهربانم سلام
روز عجیبی بود ، قلبم در سینه میتپد و آرامشم را می ربود ، گوشه چادر مادر را محکم در دست گرفته بودم و با بغضی سنگین که صدایم را مرتعش میکرد به گوشه و کنار مینگریستم . دیگر از شوق کیف و کتاب تازه خبری نبود و فقط اشکهایی بود که بخاطر غرورم سرازیر نمیشد ، به صف که ایستادیم احساس بی پناهی تمام وجودم را فرا گرفت ، مادر گوشه دیوار ایستاده بود و بغض نگاهم را با لبخند تماشا میکرد اکنون هجده سال میگذرد ولی هروقت معلم کلاس اول ابتدایی ام را بطور اتفاقی در خیابانهای این دنیای کوچک میبینم بغض میکنم که چه زود گذشت و چه بی انصافان بودیم قدر گذشت و صبرش را ندانستم .. هنوز به یاد دارم روزی که دست بر موهای هم کلاسیم کشید ، گویا خبر داشت که این دختر هفت ساله زودتر از همه ما رخت از این دنیا بر میبندد ....
نوشته شده توسط میترا در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY