خدای بنده نوازم سلام

این دلنوشته ها را برای ارامش دل خودم مینویسم و بس، و خوب میدانم تو به همه چیز آگاهی

دستان تکیده اش را به زیر چانه ستون کرده بود و چشمان اشک آلودش به نور سبز ضریح خیره مانده بود . صدایش زدم مادر کیفتون افتاده ... نگاه بغض الودش را به چشمان پر از سوالم دوخت . خم شد و قد کمانش را به زمین نزدیکتر کرد و کیف رنگ و رو رفته اش را برداشت . لبخندی تلخ لبان داغمه بسته اش را از هم باز کرد گفت زنده باشی ... با صدایی شرم الود گفتم التماس دعا ... بغض در گلویش شکست و جواب داد محتاج دعا ... صدای دخترکی توجهم را جلب کرد رنگ به رخسار نداشت با شیرین زبانی گفت مادرجون ضریح رو بوسیدم دیگه بریم ...

 


 

نوشته شده توسط میترا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت