
خدای مهربانم
در حالی قلم بر دست میگیرم که به قول دوستی عزیز انقدر پرم از تو که کم مانده ببارم ..چشمهای خیسم رد پایی از خاطره در برگهای سپید زندگی برجای میگذارد و من لحظه به لحظه شکسته تر میشوم . بغضی که راه سینه را تنگ کرده خیال باریدن دارد ... زمزمه میکنم
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
نوشته شده توسط میترا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY