تبليغاتX
 یادداشتهای من برای خدا
 

زخمهای دل فاطمه

خدای فاطمه سلام

گرمای دستان پدر را بر زلفش احساس کرد ، دستش را بوئید و اشکهای بی دریغش را نثار دستان تکیده پدر کرد ، چشم از رخسار زرد مادر بر نمیگرفت ، چشمان غمبارش را  به برادران مظلموش دوخت که نظاره گر شکفتن گل کبود صورت مادر بودند ، سر به شانه پدر گذاشت و هق هق گریه اش را تا عرش سر داد مادر خیلی کوچکتر از آنم که بار غمت را به دوش بکشم ، مادر هنوز آغوش پرمهرت را نیازمندم تا درس عشق  و معرفت بیاموزم . پدر آرام فرزندان را از اتاق مادر دور کرد ، تا زخمهای دل فاطمه را قبل از اینکه به اغوش عرشیان پرواز کند مرحمی گذارد ...


 

دل نوشته های میترا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


بغض آبستن یک باران است

این عکس من رو یاد عزیزترین یادگاری ام انداخت

 

خدای پاکی ها سلام وقتی متهمم میکنند به جرمی که مرتکب نشده ام ، وقتی گناهکارم میخوانند به گناهی که دامنم را نیالودم ، وقتی آنان که عاشقانه دوستشان دارم  بی دریغ به قلب زحمی ام حمله میکنند تا شکسته هایش را به حراج بگذارند ، وقتی دیگر پاهای لرزانم را توان نیست تا قامت شکسته ام را به مقصد برساند ، وقتی نمی توانم غمی را که در دل شکسته ام خانه کرده فریاد بکشم ، دوباره روسیاه و پریشان قدم در راه منزلت میگذارم ، تا بانگ اذانت بغضی را که در سینه آبستن  باران است  لبیک گوید ... خدای مهربانم چه تلخ و سخت  غرورم شکست .

چرا که خود فرمودی :و اذا سألک عبادی عنی فانی قریب"


 

دل نوشته های میترا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت


سر پناه

خدای خوبم سلام

چون کوله بار گناه بر دوشم سنگینی میکند تصمیم گرفتم بنایی بسازم در مرز آسمان و زمین ، از جنس نور و شیشه تا زمانی که خسته از نفس و در راه مانده از گناه  بوددم به خلوتگاه خود پناه ببرم . شبانگاه که اشک ندامت دیده های شرمگینم را خیس میکند دست به کار میشوم و با هر ذکر لا اله الا الله سنگی به روی سنگی دیگر میگذارم تا دیوار این کلبه را بلندتر و بلندتر بسازم  و با ذکر یا ارحم الراحمین بنیاد این سرپناه  رو محکم تر میکنم تا باشد که در طوفانهای بلا و گردابهای سهمیگن شیطانی پناهی باشد برای قلبی که شیدای معرفت توست نه بهشت تو .... الذين آمنوا اشد حبا لله


 

دل نوشته های میترا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 8:27 موضوع | لینک ثابت


ناشکری

خدای مهربانم سلام

کاش لال میشدم زمانی که زبان به ناشکری آلودم . وقتی که لطف بی انتهایت را فراموش کردم و محبت لایتناهی ات را نادیده گرفتم . خدای مهربانم لحظه لحظه این چند روزی که در بستر بیماری با یادت خلوت میکردم و اشک میریختم در این فکر بودم اگر قرار بر این بود که محکمه عدالتت در  همین دنیا برگزار می شد  بی شک دنیا چنین نبود . اگر امید به بخشندگی و مهربانیت نبود  یقینا در گذر از فرازو نشیبهای پر از لغزش زندگی دستان تهیمان ناامید به سینهای خالی از یاد کبریایی ات باز میگشت . حتی تصورش درد آلود و تلخ است .... دعای همیشگی پدر لبان تب دارم را  به لبخندی تلخ میگشاید ... خدایا آنی حتی کمتر از آنی مرا به حال خود رها مکن

 


 

دل نوشته های میترا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


حضور سبز

خدای شکیبم سلام

وقتی که دل آماج حرفهای نامهربانها قرار میگیرد و صدای شکستنش روح گناهکارم را تا عرش کبریایی ات اوج میدهد ، وقتی که دل تنگ  سر به سنگ میزد و بهانه ات را میگیرد وقتی بغضی که راه سینه ام را آنچنان تنگ کرده که باریدنش را آرزو میکنم سر به سر دل میگذارد ... وقتی آن که دوستش میداری ، و خیال میکنی دوستت دارد به بهانه ایی آسمان ذهنت را آشفته میکند وقتی ... تنها یاد کسی که در تنهاترین لحظات تنهایم نمیگذارد ارامم میکند ، تنها با توکل بر حضور سبزت در قلب شکسته ام سخت ترین لحظات را پشت سر میگذارم ، باشد که روزی ... لحظه ایی ... دمی ...


 

دل نوشته های میترا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:27 موضوع | لینک ثابت


به گمانم خدا گریه میکند ....

 

خدای مهربانم سلام

وقتی که کوچک بودم و هنوز دنیا را اینقدر کوچک و پر از خیانت نشناخته بودم ، باران که میزد فکر میکردم دل خدا شکسته و گریه میکند و اشکهایش بر زمین و زمان جاری میشود . شبهای بارانی با تصور اینکه شاید خدا  از تاریکی میهراسد و گریه میکند با هزار سوال بی جواب به خواب میرفتم در حالیکه گرمای دست مادرم را هر لحظه  احساس میکردم . بزرگتر که شدم دیگر دنیا بزرگ نبود و معنای صداقت هم کم وبیش رنگ باخته بود ، هنوز هم شبهای بارانی به یاد ذهنیتهای دوران کودکیم در حالیکه لبخندی تلخ بر لب دارم به خواب میروم ، گرمای دستان مادر هم دیگر حس نمیشود و تنها با یاد گرمای وجودش دلم را آرام میکنم ،  خوب که فکر میکنم اخرین بار که دستانش را به دست گرفتم را به خاطر نمی آورم ، بازم اسمان شب بارانی است به گمانم خدا گریه میکند ....


 

دل نوشته های میترا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت


معلم

خدای مهربانم سلام

روز عجیبی بود ، قلبم در سینه میتپد و آرامشم را می ربود ، گوشه چادر مادر را محکم در دست گرفته بودم و با بغضی سنگین که صدایم را مرتعش میکرد به گوشه و کنار مینگریستم . دیگر از شوق کیف و کتاب تازه خبری نبود و فقط اشکهایی بود که بخاطر غرورم سرازیر نمیشد ، به صف که ایستادیم احساس بی پناهی تمام وجودم را فرا گرفت ، مادر گوشه دیوار ایستاده بود و بغض نگاهم را با لبخند تماشا میکرد اکنون هجده سال میگذرد ولی هروقت معلم کلاس اول ابتدایی ام را بطور اتفاقی در خیابانهای این دنیای کوچک میبینم بغض میکنم که چه زود گذشت و چه بی انصافان بودیم  قدر گذشت و صبرش را ندانستم .. هنوز به یاد دارم روزی که دست بر موهای هم کلاسیم  کشید ، گویا خبر داشت که این دختر هفت ساله زودتر از همه ما رخت از این دنیا بر میبندد ....

 


 

دل نوشته های میترا در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته

خدای بنده نوازم سلام

این دلنوشته ها را برای ارامش دل خودم مینویسم و بس، و خوب میدانم تو به همه چیز آگاهی

دستان تکیده اش را به زیر چانه ستون کرده بود و چشمان اشک آلودش به نور سبز ضریح خیره مانده بود . صدایش زدم مادر کیفتون افتاده ... نگاه بغض الودش را به چشمان پر از سوالم دوخت . خم شد و قد کمانش را به زمین نزدیکتر کرد و کیف رنگ و رو رفته اش را برداشت . لبخندی تلخ لبان داغمه بسته اش را از هم باز کرد گفت زنده باشی ... با صدایی شرم الود گفتم التماس دعا ... بغض در گلویش شکست و جواب داد محتاج دعا ... صدای دخترکی توجهم را جلب کرد رنگ به رخسار نداشت با شیرین زبانی گفت مادرجون ضریح رو بوسیدم دیگه بریم ...

 


 

دل نوشته های میترا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


ستاره های سربی

وقتی اسمان ابری شد با خود اندیشیدم  ستاره های سربی آسمان وقتی از چشمان غم آلودش سرازیر میشوندکه بغض ابرها  ، راه نفس را بسته و اشکهای مقدس اسمانی  فنا میشوند تا زمینی هایی که در عطش و انتظار چشم به آبی نامحدوش دوختند آرام بگیرند .


 

دل نوشته های میترا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت


یا من یجیب اذا دعاه

خدای مهربانم سلام

شاید یکی از حسنات سفر این باشد که آرام و پر از سکوت به نظاره آنچه می نشینم که تا کنون دیده ام اما بی تفاوت و بدون توجه به انچه میگویند از کنارشان گذشته ام . فراز و نشیبهای جاده پیموده میشد و من در ژرفای سکوتی شیرین بی پروا در جستجوی رد پای تو بودم . رد پای نور ، رد پای آفتاب در برزخی که اشرف آفریدگان برای خود ساخته اند . از معابر و استراحتگاهها که عبور میکردیم یاد ایستگاه دنیا افتادم و اینکه شاید ایستگاه بعدی آخرین ایستگاهم باشد . یک اندیشه نو نیز در ذهن جوانه زد که نور یادت را در دلم جلوه بخشید ، خدایا چرا تا کنون به ساختار محفل انس تو ( مساجد ) فکر نکرده بودم .  گویی بنده ایی مشتاق  که عطش عشق ازلی ات بی تابش کرده سربه اسمان بلند کرده و دستان تهی اش را پیچک وار به سوی عرش کبریایی ات دراز کرده تا حاجتش را روا کنی ،

 

یا من یجیب اذا دعاه                                                                                                          

            


 

دل نوشته های میترا در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting