
خدای مهربانم
در حالی قلم بر دست میگیرم که به قول دوستی عزیز انقدر پرم از تو که کم مانده ببارم ..چشمهای خیسم رد پایی از خاطره در برگهای سپید زندگی برجای میگذارد و من لحظه به لحظه شکسته تر میشوم . بغضی که راه سینه را تنگ کرده خیال باریدن دارد ... زمزمه میکنم
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
دل نوشته های میترا در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت

خدای خوبم سلام
دیروز توفیقی اجباری حاصل شد تا با ذهنی آشفته و کوله باری از خستگی و دلتنگی به دل طبیعت سبز بهار پناه ببرم . هرچند در آغاز راه کوچکترین تمایلی به این سفر نداشتم اما در پایان مسیر ، ارامشی اسمانی قلب خسته ام را قوت بخشید . وقتی که دیدم هر آنچه هست نشانی از وجود لم یزل تو دارد . مخمل سبز کوههای طارم که در دوردست ، در مرز زمین و آسمان از آبی نیلگون جدا میشد .آوای مبهم چشمه ایی که با انعکاس زیبایی های خلقتت رسیدن به رمز وجوت را دست یافتنی تر میکرد . آفتابی که بی دریغ می تابید و در مسیر بازگشت بارانی که سخاوتمندانه می بارید و ... فقط و فقط با دیدن این همه شگفتی زمزمه کردم .... الهی لحظه لحظه عمرم را با ترنم یادت سبز بگردان .
دل نوشته های میترا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
خدای مهربان و صبورم سلام
دوباره رد خون در سجاده عشق عاشقان حسینت زخمی عمیق را حک کرد تا برای زمین و زمینیان نمادی از عشق آسمانی و ازلی به یادگار بگذارد . دوباره کودکانی در عزای پدری که برای معراج نور ترکشان گفته بود سیه پوش شدند و جمعی از عشاق ذات لم یزلت سبکبار به سویت بال و پر باز کردند. هر چند عریبانه ... ولی یقین دارم هرکدام از نمازگذارانت که دیروز در حادثه شیراز به سوی عرش مقدست شتافتند نوری خواهند بود گرم از حضور افتاب . و سفیر عشقت حسین گواهی خواهد بود بر پرواز عاشورایی شان
دل نوشته های میترا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت

سلام خدای مهربانم
این دل نوشته ها را وقتی مینویسم که دلم برای خودم تنگ است ، دلم برای کودکی ام ، برای معصومیت
از دست رفته ام ، وبرای لحظه هایی که با یادت معطر به بوی یاس و اسپند بود . دلم برای چادر نماز
سپیدم تنگ است ، برای دستان کوچکی که نیلوفر وار برای سلامتی عزیزانش دعا میکرد .
خدایا این روزها که از تکراری بودن روزهایم خسته شدم و مهربانی هایت را نادیده گرفته و ناشکری
میکنم کافیست لحظه ایی درنگ کنم ایا اگر فردایی نباشد که تکراری بودنش روح و جسمم را ازار دهد
آمادگی حضور در محشرت را دارم . پس خدای مهربانم گله گذاری ها و بهانه جویی هایم را ببخش و
نعمت زندگی برای کسب معرفتت را از من دریغ مکن .
دل نوشته های میترا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت

وقتی ناامیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود ، قدمهایم سست و نگاهم بی هدف شده بود نور سبز گنبدت ، و بانگی که میخواند مرا ( حی علی الصلاه ... ....
ناگاه تپشی نو در سینه خسته ام آغاز شد ، دیگر خوشه های اشک امانم نمیدادند . گاممهایم را تند کرده و بیدرنگ قدم برمیداشتم . در جایی همین نزدیکی یکی مرا میخواند او که دلتنگم شده بود و دل تنگ مرا به ضیافتش دعوت میکرد وقتی رسیدم بوی اسپند و بانگ اللهم کن لولیک ... تمام کوچه را پر کرده بود . سیل اشک تشخیص مسیر را مشکل میکرد . با تمام وجودم گفتم من پای بر خاک مقدست گذاشتم و پیچک دستان نیازمندم امشب بر بلندای دیوار این مسجد مقدس گواه نیازم به عشق توست . اللهی فلا تخیبنی و لا تردنی بغیر قضا حاجتی
دل نوشته های میترا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت

وقتی دستانم را به سوی آستانه ی رحمتت بلند میکنم ، عظمت وصف ناپذیرت حقارت وجودم را به رخ میکشد و من در بارگاه ازلی ات چون ذره ایی در برابر خورشید ، تشنه و عطشان نور ، ندبه و ناله سر میدهم . هر قطره اشکی که از چشمان گناه آلودم زاده میشود ، و هر آهی که دمادم از سینه تنگم بر میخیزد حکایت آن بنده ایی دارد که زمانی دنیا زمامدارش بوده و اخرت بنای فراموش شده اش . اکنون سوز سینه و آه جانسوزش تنها رهاوردم از دنیای خموش و پر از گناهم است که هر چند در دنیا ی فانی ناچیز ولی در بارگاه کبریایی ات بی ارزش نیست .چرا که بخاطر میاورم فرمودی :
''انا عندالقلوب و المنكسره'' : من در قلبهای شكسته جای دارم
دل نوشته های میترا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 9:5 موضوع | لینک ثابت

سلام خدای غریبم یا بهتر است بگویم قریبم
رویای آشفته ی یک نیمه شب خاموش ، آن چنان آشفته ام کرد که نه دستم را یارای قلم گرفتن بود و نه قلمم را یارای نوشتن . سیل اشکم ستاره های شیشه ایی شب را خیس باران کرده بود . نفسم در سینه محبوس بود و چشمانم ملتمس که نبینند ناملایمتی هایی را که لحظه ایی در خواب برایم به تصویر کشیدی ...
هنوز صدای فغان خودم در گوشم میپیچد و لحظه ای ارامم نمیگذارد . امروز بیشتر از پیش محبت و رحمتت را احساس میکنم ... در تنهاترین لحظات تنهایی ام تنهایم مگذار
دل نوشته های میترا در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت

فردا روز رستاخیز زمین است ، وقتی فکر میکنم به این نتیجه میرسم " دست او که به همه چیز اگاه است ، نشانه هایی را برای اثبات حقانیت من حتی در دل طبیعت گماشته است ، اینکه میتوانم چون طبیعت رستاخیزی داشته باشم . رستاخیزی که بدیها را از وجودم دور کنم و به سمت انچه که نور است و روشنایی گام بردارم ... چرا که همیشه به یاد خواهم داشت در معادله زندگی هرگز گذشته برابر اینده نیست .
دل نوشته های میترا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت

هنوز لکه های اشکم بر روی شیشه ی پنجره ی رو به غروب اتاقم هست . نگاهشهان که میکنم لبخندی تلخ در لبان خشکم جوانه میزند . گویا او را و محبتهای بی دریغش را فراموش کرده بودم که آنقدر سایه سار محبتش وسیع و انچنان دریای عظمتش بی کران است که به خاطر اشک چشمی در دل شکسته جای میگیرد ... باید حسش کنم . هر لحظه در درون سینه ام میتپد اما گاهی من کر میشوم و هیچ نمی شنوم ... هر لحظه حضور ازلی اش را در تمام وجودم طلب خواهم کرد و بی درنگ فریادش خواهم زد .
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
دل نوشته های میترا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت

وقتی که اذان در کوچه پس کوچه های شهر طنین انداخت ، تپش قلبم نشان از ندای اشنای درونی داشت . انگار کسی از دور میخواند مرا ؟ چقدر دلم برایش تنگ شده است ... خورشید ارام ارام در سینه کوه جای میگرد تا شب را در اندوه هجران ماه به نظاره بنشیند و هنوز صدا به قوت خود میخواند مرا ...باید برخیزم که رستاخیز جهان و جهانیان درست زمانیست که میخوانندشان ... دستانم یارای از دست رفته شان را از من طلب دارند و گامهای التماس میکنند باید برخیزم طرحی نو دراندازم .. میدانم که میتوانم چرا که خواستن دانش و دانایی را به همراه می اورد و دانش و دانایی توانستن و توانایی را
دل نوشته های میترا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت

خدایا اول کلام را با نام اعظم خودت آغاز میکنم . تویی که امید را چون نوری ازلی در دل های خسته افریدی . تا چون بهارت که تولد جانی دگر در پینه دستان طبیعت بود ، جانی دگر یابند و طرحی نو در اندازند .
پس معبود من دستان لرزانم را به درگاه ازلیت بلند میکنم که ندای درونم را لبیک گویی و قدمهایم را استوار کنی تا بتوانم در سایه امید به رحمت بی نهایتتُ در مسیر سبز عشق و ایمان گام بردارم
دل نوشته های میترا در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY